تبليغاتX
سرکش ولی تنها

romo-90

محمد

romo-90

http://romo-90.blogfa.com

سرکش ولی تنها

سرکش ولی تنها

سرکش ولی تنها

این وبلاگ جای افراد تنهاست

سرکش ولی تنها

التماس چشمانم را درياب ...

گمان مبر که همين جان سپرده ام بي تو
قسم به جان عزيزت که مرده ام بي تو
اگر چه دست خيالم به دامنت نرسد
خوشم که دل به خيالت سپرده ام ، بي تو

 
چه جاي غير تو ، حتي وجود خود را نيز
کنار ياد تو از ياد برده ام بي تو

 


اين ثانيه هاي بي تو مرا هم با خود برده اند .عطشِ داشتنِ دوباره ات تمام وجودم را سوزانده است ...  حالا کسي که اينجا ايستاده است جسمي است بي «من» ... پوچ ... تو خالي ... و بي تو ... کسي که نمي فهمد نبودنت را و درد نداشتنت را ... التماس چشمانم را درياب ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 21:45 توسط سارا |
باز تنها ماندم
از روی تنهایی تماس گرفتم .

کسی جوابو نداد ، باز تنها ماندم .

آره   باز   تنها    میون    تمومه   غصه های     بی پایان       بدونه تو

تنهای  تنها  دور از همه ماندم

میچرخه . . . . . . .

میچرخه دنیا دور سرم

انگار دنیا هم از غم تنهایی من غمگینه

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 22:49 توسط سارا |
سخته ...

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

وای که چه سخته

قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست

تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست

سخته به قربون چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت

خاطره هات یکی یکی بیاد به یادت

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 22:47 توسط سارا |
باز تنها ماندم
از روی تنهایی تماس گرفتم .

کسی جوابو نداد ، باز تنها ماندم .

آره   باز   تنها    میون    تمومه   غصه های     بی پایان       بدونه تو

تنهای  تنها  دور از همه ماندم

میچرخه . . . . . . .

میچرخه دنیا دور سرم

انگار دنیا هم از غم تنهایی من غمگینه

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 22:45 توسط سارا |
آرزو

 چشمهایت را ببند

آرزو کن!

در حادثه ی سقوط یک مژه

بر نمناکی گونه های  خاطره ات

کدام چشم؟؟!!

...

 لحظه ی سکوت

خدا نماز را بر گونه هایت به صلیب می کشد

بی شک تو

بنلد ترین سکوت پر آوازه ی این شهری

...

چشمهایت را باز کن...

اشتباه گفتی!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 20:51 توسط سارا |
دل

دل ... !

چه کلمه ی عمیقی ؛

چقدر پریشان است ؛ یک دم آرام ندارد !

می خواهد چه بگوید ، که آنقدر از آرامش خالی است ؟

می خواهد به کجا برسد ، که آنقدر متلاطم است ؟

با همه این تلاطم اش ، در خود دردها دارد !

جنس آن از چیست ، که متلاشی نمی شود ؟

اصلا چرا همه چیز را در خود حبس می کند ؟

مگر چقدر ظرفیت دارد ؛ چرا پر نمی شود ؟

براستی ، آیا واقعا پر نمی شود ؟

چرا اصلا دم نمی زند ؟

او که این همه درد در خود دارد ، چرا چیزی نمی گوید ؟

شاید هم می گوید ، اما صدای تپشش مبهم است ؛

پس دل چقدر صبور است !

چرا که ما انسانها همیشه می نالیم از اینکه کسی حرفمان را نمی فهمد .

دل ؛ آیا براستی کسی صدای مبهم او را می فهمد ؟

یا اصلا می شنود که بفهمد ؟

حتی همان جسمی که ، زندگی اش را مدیون اوست ؟!

می خواهم بگویم که چقدر این موجود بی نظیر را دوست دارم ؛

که دردهایم را در خود دارد و دم نمی زند ...!

خدایا سپاس گذارم ، ای همه هستی من

خدایا !

به دلم بیاموز که هنگام دلتنگی و تنهایی ، تو را بهانه کند !

بی صدا........
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 22:56 توسط سارا |
کاش میدانستی

کاش می دانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم

و با آن می گویم که تویی مونس شبهای دلم

کاش می دانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است.

کاش می دانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو.

کاش می دانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد.

کاش می دانستی...کاش می دانستی...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت 21:46 توسط سارا |
سخته ...

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

وای که چه سخته

قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست

تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست

سخته به قربون چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت

خاطره هات یکی یکی بیاد به یادت

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت 21:45 توسط سارا |
بیهوده

 من و پنجره ام بیهوده  چشم  براهیم توهیچوقت نمیایی !من و تو بازیگران  یک  فیلم  صامتیم...گاهی دلتنگی مثل یه  گلوله  سربی توی گلوم  بالا و پایین میره ،خفه ام میکنه .چرا  این همه  بغض ریختی توی روزا و شبام ؟من با  این  همه  بغض جه کار کنم ؟

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 12:34 توسط سارا |
توی دستام یه غبار بود ندونستم

توی دستام یه غبار بود ندونستم

 این همه عشق و محبت یه سراب بود ندونستم

 قدمامو بر می داشتم جای پای تو می ذاشتم

تا که گم نکرده باشم راهو این بار

 اما انگار که نه انگار، چون تو هم یکی رو داشتی

 واسه ی با من نبودن قدماتو تند می ذاشتی

 هر چی من خواستم که باشم تو نخواستی

 هر چی من تنهات نذاشتم تو گذاشتی

از خودم من هی می پرسم ، کجا رفتم اشتباهی ؟؟!!

اما نداشتم یه جواب واسه قلب بی گناهی

 فکر می کردم همه چی هست توی دستام

حالا که بهتر می بینم تو نبودی اون که می خوام

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 12:33 توسط سارا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا